دنیا خیلی کوچیکه

  
نویسنده : only me! ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/٩
تگ ها :

 

بعد از سخنرانی میم زنگ زد گفت میریم ستاد میاین شما دو تا ام؟گفتیم هااا

گف پس منو ر میریم خونه رفرش کنیم تا شما برسین گفتم اوکی

دوباره میم زنگ زد گفت شماها هم خسته این بیاین رفرش کنیم بعد با هم بریم

رفتیم خونه م مام باباش نبودن خواهرش داش مشق مینوشت

گفتم سشوار بیاره موهامو خشک کنم

چون نیم ساعت زیر بارون بودیم

داشتم میوه میخورم یهو گفت سلامتی ... یه شات رفت بالا

بعد ر رفت پیشش گفت سلامتی ... 

منو گلی مونده بودیم

۲ شات زدیم و ...

وقتی داشتیم از در میومدیم بیرون میم اومد گفت حال نمیده هنوز یه شات دیگه رفتیم بالا و پیاده رفتیم تا ستاد

ساعت ۹ بود

ملت از سر و کول هم بالا میرفتن

یکم شعار دادیم و اگه نه که آهنگ گذاشتن و وسط خیابون همه میرقصیدن

عملا همه قاطی پاتی تو هم دیگه بالا پایین میرفتن

حدودا ۲۰ دقیقه جمعیت دورو وره ما میرقصیدن

بدون شعار یا هرچی

فقط رقصیدیم و جیغ کشیدیم

ساعتای ۱۱ و نیم اینا بود بابام زنگ زد گفت کجایی گفتم ستادم گفت اوکی

ساعت ۱۲ دیگه خلوت تر شد و میم گفت پیاده بریم تا یه جاهایی بعدش سوار تاکسی شیم چون راه بسته بود

ساعت ۱ بود خوابم برده بود تو بغل میم تو تاکسی. گلی و ر مسیرشون یکی بود با هم رفته بودن

سرمو گذاشته بودم رو شونش و اونم منو گرفته بود

ترافیک زیاد بود

ساعت ۱ و نیم رسیدم خونه

تو پارکینگ میم بغلم کرد و من شوکه شده بودم

زورم هم بهش نمیرسید که جداش کنم.بعدش اومدم بالا و یک راست پریدم تو تخت

میم دیشب مست بود

نمیفهمید چیکا میکرد

انروز تو دانشگاه هیچ حرفی نزد فقط ساعت مچیم خونشون جا مونده بود اورد بهم داد

  
نویسنده : only me! ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٩
تگ ها :

 

همه دوستام اومدن بیمارستان

هم اتاقیام از خنده بخیه هاشونو گرفته بودن

گلی و آزی و نازی و پرپر و هدی از پسرا هم ممد و مجید و کوروش

خودم که از خنده گریه میکردم

از بس که این روانیا دری وری گفتن

ادم وقتی مریض میشه خیلی دل نازک و حساس میشه و واقعا دلم میخواست خیلی ها بیان ملاقاتم...اونایی هم که‌ میان واقعا دوستم داشته باشن

بچه ها هم کم‌نذاشتن اصن و واقعا ترکوندن

واسم کلی میوه اورده بودن انبه و توت فرنگی و اناناس میوه های مورد علاقم

کوروش پوست میکند ممد قاچ میکرد آزی با رقص چنگال میگذاشت تو دهنم

گلی هم بشکن میزد

خیلی حالم خوب شد

اونقد لباسای بیمارستانمو مسخره کردن و ازم عکس گرفتن که دیگه دیوونه شدم

گلی موهامو واسم بافت

مامانم هم خیلی حالش بهتر شد وقتی دید من میخندم و دیگه گریه نمیکنم

ممد میخواس بغلم کنه بذاره روی میز که عکس دسته جمعی بگیریم

هی به مامانم میگفت حاج خانوم برین تو نمازخونه دراز بکشین ما هستیم

مامانم نمیرفت

واییی عالی بود صحنه

از اخر مامانم راضی شد که بره.دستام رو گذاشتم روی شونش اونم پشتم رو گرفت در اتاق باز شد ارش و  سمیه اومدن تو!!!! ممد که ول کن ماجرا نبود بلندم کرد و نشستم روی میز کنار تخت و بچه ها دورم و عکس گرفتیم

بعدش یکم با سمیه حرف زدم و آرش هم چیزی نمیگفت.حتی نگاه هم نمیکرد.و بعد از ۵ دقیقه رفتن.

بچه ها هم ۲ساعت کامل پیشم بودن و بعد رفتن

  
نویسنده : only me! ; ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٤
تگ ها :

 

تو عمرم اتاق عمل نرفته بودم که بالاخره اونم رفتم

چه روزه گهی بود دیروز

از درد داد میزدم

پرستارا از دستم دیوونه شده بودن

جای عملم درد میکرد

به مواد بیهوشی حساسیت شدید داشتم

شکم خالی فقط بالا میاوردم

اوق میزدم جیغ میکشیدم از درد

مامانم هم بالا سرم گریه میکرد فقط و یکسره میدوید دنبال پرستارا میگفت مرد بچم

اخه فشارم خیلی پایین بود

وقتی بالا میاوردم از حال میرفتمو میافتادم

یه صحنه هم یادم رفت پیچ سرم رو ببندم رفتم تا دوستشویی

خونم تا توی سرم اومده بود

من با این کم خونیه گهم

خلاصه که روز گهی بود

امروزم از درد نمیتونم تکون بخورم

  
نویسنده : only me! ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱۳
تگ ها :

 

پارسال

تموم شد دیگه

دیگه هیچ وقت راجع به هیچیش صحبت نمیکنم

ادامه مطلب   
نویسنده : only me! ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۳
تگ ها :

 

واااااای

گند زدم این بار

  
نویسنده : only me! ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۱
تگ ها :

 

دارم خفه میشم

هزار بار قبل دلم خواست بمیره و نباشه

دستشو میگرفتم و با هم میرفتیم

شبی که زلزله شد

دیدم راحت خوابه

گفت نمیخوام ببینم اوار لهم میکنه

دلم میخواست بمیره

ولی اون نه

  
نویسنده : only me! ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۱
تگ ها :

 

زیر بارونا برقص 

دیگه از دوریش نترس

مطمئن باش عاشقت بود برمیگرده

 

 

  
نویسنده : only me! ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢۱
تگ ها :

← صفحه بعد